قهوه ام را تا ته نوشیدم
و هیچ سنتی
از امید و
بازگشت و
سفر
برای فال گیرها نگذاشتم
من یاد گرفته ام مثل آدم های مدرن
غصه هام را یکجا سر بکشم
شما هم همین کار را بکنید
میترسم از قلبم
چیزی ته فنجان شما مانده باشد
(بعضی کلمات خیلی صریحند)
چشم بندی نبود
غمزه هایی که توی حافظیه به دل سپردم
(بعضی نگاه ها خیلی صریحند)
من اما نمی توان چیزی به دل بگیرم
یاد گرفته ام
مثل آدم های مدرن
با سرعت نور فراموش کنم
بعد مثل آدم های مدرن
ادای احترام در می آوریم
و احساساتمان را دست به دست می کنیم و
دست آخر
دست می تکانیم برای هم
تا هیچ اثری برای کف بین ها
نمانده باشد
از تو
از من
(بعضی دست ها خیلی صریحند)
شما هم لطفن بروید
می خواهم خارج از شعر گریه کنم
وبه صراحت اتفاقات امروز فکر کنم
نه مثل آدم های مدرن
مثل شاعر هایی که
تنها دوست دارند

