اتاق سپید من
گاهی آدم خودش رو زیر و رو میکنه ، می تکونه،به دنبال یه خاطره یه احساس قشنگ میگرده تا سرش گیج بره و دچار خلسه های گاه گاهی بشه که بعضی ها بهش میگن عشق
. منم عاشق اینم که خودم پخش کنم و یه تابلو قشنگ کف ذهن شما بسازم.
خرداد 86 بود که از طرف دانشگاه برای صعود قله دنا به شهر زیبای سی سخت وارد شدیم .
_در این جا جا داره من تمام افتخارات این صعود رو به دانشگاه و آقایان .... و هر کی دلش بخواد تقدیم می کنم . ولی تمام لذت این صعود رو برای خودم نگه میدارم و با چند تا عکس به شما نشونش می دم تا به اندازه خودتون لذت ببرید_
بهترین تجربه من:
قبل از تاریک شدن هوا به پناهگاه رسیدیم تا فردا صبح زود قله رو فتح کنیم (البته قبلش کوه ما رو فتح کرده بود). حدود ساعت 2 نیمه شب از خواب پریدم و دیگه خوابم نبرد. آهسته از بین 16 نفری که از( تبریز،یاسوج و...) به خواب کوهستان دیده شده بودن
گذشتم و از پناهگاه خارج شدم ماه به قدری نور داشت که بتونی راحت خدا رو ببینی. روی اون همه برف و این همه نور یک لکه ی سیاه ولی جالب بودم.
یاد جمله سهراب سپهری افتادم که می گفت "در کاشان به زیر درختی نشسته بودم خدا به قدری به من نزدیک شد که من کمی عقب رفتم" اینجا اتاق آبی سهراب نبود ولی یه حس مشترک بود تو اتاق بزرگ و سپید ما آدمها اتاقی که خیلی بزرگ و این قدر معلومه که نمی بینیمش یا نمی خواهیم بببینیمش



